تبليغاتX
عاشقانه هام

عاشقانه هام

کــــو ر ش تـــــر ا بــــی

سلام

به خبری که چندی پیش به دستم رسید توجه فرمایید:

انجمن ادبی شیخ اشراق در راستای اعتلای سطح کیفی ادبیات(با تمرکز بر حوزه ی شعر) در استان اصفهان با راهبردهای ایجاد فضای رقابتی و افزایش اندوخته های فردی که شامل سه  سطح اصلی ادبیات کهن ، ادبیات معاصر و نقددرادبیات است از تاریخ سه شنبه یازدهم بهمن ماه هزار و سیصد ونود خورشیدی در مجموعه ی ادبی قلمستان اصفهان شروع به کار کرد.

تاریخ و ساعت جلسات :

دو شنبه های هر هفته ساعت 4

مکان جلسات :

اصفهان - باغ غدیر - ساختمان علامه امینی - کلاس آخر - جلسه ی ادبی شیخ اشراق

منتظر حضور گرم همه ی دوستان عزیز هستیم

موید و پیروز باشید!


نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 18:51 توسط کورش ترابی| |

بیست و چهارم دی را دوست دارم

دوستت دارم

دور از توام این وضع یعنی زندگی یا مرگ ؟
دیگر چه فرقی هست بین زندگی با مرگ؟
 
 
وقتی نباشی هیچ حسی درجهانم نیست
تنها سکوت محض تنها بهت تنها مرگ

دور از تو من یک روح سرگردان نا آرام
آرامشم چیزی نخواهد بود حتی مرگ

 
در خود فرو میریزم و حس غم انگیزی است
وقتی که راهی پیش پایت نیست الا مرگ
 
 
در انتظارم !
                  یک نفر در میزند ناگاه ...

    تردید دارم کیست او؟
                        آیا تو... ؟
                               آیا مرگ ... ؟
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 12:58 توسط کورش ترابی| |

این غصه با گذشت زمان حل نمیشود

دردی است که اگرچه نهان حل نمیشود


داغی است که نشسته به جان درخت ها

با رفتن هزار خزان حل نمیشود


رازی است که به سینه ی یک شهر مانده است

رمزی است که به هیچ زبان حل نمیشود


یا وحشتی است از شب طوفان که هیچ گاه

در ذهن خسته ی ملوان حل نمیشود

::

این درد را چگونه بگویم ؟ چه فایده ؟

با گفتن به این و به آن حل نمیشود


خون گریه ای که بغض مرا مویه میکند

در کل آب های جهان حل نمیشود


در من کسی نهیب برآورده است... آی!!!
هی قصه های کهنه مخوان ! حل نمیشود

فروردین 90

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 13:38 توسط کورش ترابی| |

و رباعی ها همان غزل های کوتاهند!

-

یک سنگ دل شکسته ی پنجره ها

صد درد ، دهان بسته ی پنجره ها


در این همه غربت به کجا خیره شده است؟

یک عمر نگاه خسته ی پنجره ها .


-

در آینه یک نگاه بر (من) کردم

آن (من) را سرگرم نوشتن کردم


آنقدر نوشتم از تو تا خسته شدم

سیگارم را دوباره روشن کردم


پاییز 89

اصفهان

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 11:34 توسط کورش ترابی| |

به باران می خورد پیوند ، قطره قطره چشمانت

به دست باد می رقصد سر زلف پریشانت

 

شکوه کوه میلرزد ، بساط عشق می چینی

سرم خم می شود بر چینه ی پر چین دامانت

 

نگاهم را به روی هرچه غیر از عشق می بندم

به روی هرچه جز چشمان بی تاب غزلخوانت

 

به وقت بی قراری ها تن تو قلعه ی عشق است

چنانکه هیچ طوفانی نخواهد کرد ویرانت

 

به بیت ابروانت عاشقی را مو به مو خواندم

پریشانی دل را از نگاه مست عریانت

 

تو چون افسانه هایی ، پیچ در پیچ و پر از حیرت

مدام از خویش می پرسم ،چه خواهد بود پایانت

پاییز89

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 12:29 توسط کورش ترابی| |

به خستگی هایم:


خسته و بی اراده سر میکشم

یه نفس چند تا پیک ودکا رو


دیگه این دفعه آخرین دفعه است

به خودم قول میدم اینبارو

::

به خودم میگم آخرین باره

که به پای چشات خمار میشم


یه دفه دست و پام میلرزه

با خیال تو بی قرار میشم

::

آخرین باره که قرارامون

گوشه ی ذهن من مرور میشه


آخرین باره که بساط غزل

با خیال تو جفت و جور میشه

::

نمیدونی چقدر سنگینه

همه ی زندگیت به باد بره


آرزوهاتو بی خیال بشی

اون که میخوای باشه ، بخواد بره

::

نمیدونی چه حالیه وقتی

دنیا روی سرت خراب میشه


کسی که زندگیشو عاشق بود

آخرش اینجوری جواب میشه

::

از دلم میشنوی بذار و برو

بین تو با بقیه فرقی نیس


فک نکن این همون منه ،دیگه

واسه من تو چشات برقی نیست

::

حتی یه لحظه با دلم نیستی

دلتو بردار  واز اینجا ببر


هرجوری دوس داری قضاوت کن

"قهوه هر چی که تلخ تر بهتر"

::

میخوام از هرچی هست دل بکنم

باید این لحظه با شکوه باشه


اگه یه عمر بازی خورد آدم

آخرین لحظه مثل کوه باشه

::

وسط یه اطاق ، تنهـــــــایی

دنیا هرچی که هست تاریکه


اولین اشتباه یادم نیست

آخـــــرین اشتباه.......................................... :  شلیکه


تابستان 89



نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 12:32 توسط کورش ترابی| |


به نام خدا

 

هنر ،حرکت زیبای زیبایی ،از ناخودآگاهی تا خودآگاهی است وهنر مند

 

در عبور از  این فاصله،زیبایی را به نمایش میگذارد.هنر پرتوی ست از

 

جمال خداوند که در تمام پدیده ها ی هستی اعم از مادی و معنوی جاری

 

است.پرتوی که تنها با چشم باطن میتوان به تماشایش نایل شد.

 

 

هنرمند ، کشف میکند و نشان میدهد و هنر دوست مجذوب میشود و

 

 هنر شناس به تامل میپردازد.تا هر کدام به اعتبار توانایی خویش به

 

سرچشمه ای پنهان ،در آن سوی آفرینش راه یابند و ذوق تشنه ی خود را

 

ازاین نوش گوارا بهره ای برسانند.

 

...

 

 

آنچه خواندید دو بند از مقدمه ی مجموعه شعر(خنده ی آب از اخم

 

 سنگ) مجموعه ی اشعار جدید استاد بهمن رافعی است که افتخار این را

 

داشتم تا از اولین خوانندگانش باشم.

در ادامه ی مطلب کامل بخوانید

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 16:18 توسط کورش ترابی| |

به نگاه مهربانش ...

سلام سرخی لبهات آتش نمرود

پیامبر شده ام تا مرا بسوزانی

 

بیایی و قلمم را که با تو گل کرده است

به حکم عشق در این واژه ها بسوزانی


::


قرارمان شده جان دوباره ام بشوی

که شاعر نفس جاودانه ات بشوم

 

بهانه بهتر ازاین تا بهانه ام بشوی؟

بهانه بهتر از این تا بهانه ات بشوم؟


 ::


در انتظار نگاهت هنوز مثل قدیم

هنوز منتظر عطر ناب پیرهنت

 

نگاه بر در و دل خسته و قلم بی تاب

تمام شعر من ای عشق ، نذر آمدنت


::


زمانه با تو مرا لحظه ای نخواسته است

نگاه از دنیای بخیل می بندم

 

به پای آمدنت با هزار قطره ی اشک

به واژه واژه ی حافظ دخیل میبندم


 ::


نگاه میکنم این راه دور را و هنوز

امید دارم از آنسوی جاده برگردی

 

از این خرابه -ازین شهر مرده- بگذری و...

به کنج خلوت من صاف و ساده برگردی

اصفهان

بهار 89

نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 22:21 توسط کورش ترابی| |


سایتو از روی سرم بردار ، نمی خوام دیگه همدمم باشی

از من خسته دور شو که دیگه ، نمی خوام بام هم قدم باشی

 

من از اول هم اینو میدیدم ، روزی که روبه روم وایمیسی

بغض من میشکنه پیش چشمات ، با غرورت جلوم وایمیسی

 

من پای هر چی غصه دل بستم ، تو ولی شاد شاد دل کندی

مث یه کوه پای تو موندم ،تو مث برق و باد دل کندی

 

بر میگردم قدیمو می بینم ، زندگیم پای تو تباه شده

روزگاری که داشتیم باهم ، مث چشمای تو سیاه شده

 

توی کافه سر همون میزم ، خاطراتت منو عذاب میده

حالم اونقد بده که دور سرم ، یکی دنیا را داره تاب میده

 

سیگارو روی میز میکشم و ، بذار هر چی بوده حروم بشه

یه پک دیگه می زنم به خودم ، باید این زندگی تموم بشه

فروردین 89
نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 10:38 توسط کورش ترابی| |

سلام

نوروز مبارک

با چند رباعی...


اول:

زانو زده پیش چشمهایت مردی

ای کاش دوباره باورم می کردی

 

با این همه بهتر از همه میدانم

اینکه دو قدم نرفته بر میگردی


دوم :

موهای به هم ریخته و،دلبری ات

ایمان آورده ام به جادو گری ات

 

تا عاقبت از عشق گره بگشایم

جنگی است مرا مدام با روسری ات


سوم :

دنیای منی -دار و ندارم- ای عشق

من مجنونم ، از آن تبارم ای عشق

 

تا از سفر نرفته ات برگردی

سر در قدم تو می گذارم ای عشق


چهارم :

از چشمان تو عشق را فهمیدم

با خنده ی جادویی تو خندیدم


دنیام به هم ریخته شد وقتی که...

موهای به هم ریخته ات را دیدم


آخر :

بر خلوت من ببار و باران تر شو

با وسوسه های تازه شیطان تر شو

 

گفتی که ترا می کشد این عشق ولی

آب از سر من گذشته ، عریان تر شو

زمستان 88


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 9:52 توسط کورش ترابی| |

Design By : Mihantheme