عاشقانه هام
کــــو ر ش تـــــر ا بــــی
برخیز و چشم وا کن و در رقص آ، برخیز و بعد روسری ات را هم... ای خیره مانده از رخ تو خورشید ، واز موج گیسوان تو در یا هم ... یاد تمام خاطره ها خوش باد ، دستان پیچکیم و تن سبزت... آیا هنوز مانده به یاد تو...؟ ، آن عهد های کهنه که ما با هم... آن قدر بی تو از تو نوشتم که ... ، حالا قلم به پای تو افتاده است. آورده است هدیه کند این بار... ، با خود شکوه شعر و غزل را هم . سرمی زند به سینه ی من این عشق ، شاعر به لطف گریه پریشان است تو نیستی و شعر سراسر اشک ، تو نیستی و بغض قلم ها هم... بگذار و بگذر از همه ی این شهر ، بگذار هر کسی بزند حرفی من پای چشم های تو خواهم مرد... ، حتی اگر تمامی دنیا هم... ما بین کعبه و تو تفاوت نیست ، بگذار قبله سوی خودت باشد ((الله اکبر)) و به نماز آمد ، این مست دل شکسته ی تنها هم... پاییز ۸۸ تقدیم به نگاهی که سی ام شهریور اتفاق افتاد . . . دوباره آمدی و شعر واژه واژه جان گرفت و گردباد واژه ها به امر تو امان گرفت تو را نوشتم و دلیل بیت های ناب تو تویی که قلب تیره ی مرا خط شهاب تو به پای تو غزل غزل به مثنوی کشید و بعد . . . تمام بحر ها به رقص مولوی کشید و بعد . . . جنون مرا گرفت و جذبه ی نگاهت . . . آه ! نه بگو چگونه خوانمت ؟ فرشته ؟ نور ؟ ماه؟ نه تو برتر از تمام واژه های عاشقانه ای شبیه آن خدای ناشناس جاودانه ای بیا و دست خسته ی مرا بگیر . . . میشود؟ به عشق اعتماد کن وگرنه دیر می شود. قسم که با تو می توان به شوق قله پر کشید شراب را ز بوسه هات جرعه جرعه سر کشید و یا به نقطه ای که نا کجاست هم سلوک کرد و نیز تا خود خدا قدم قدم سلوک کرد به اعتبار یک گل از تو می توان بهار شد خزان مانده را عبور کرد و رستگار شد به سوی عشق می روم؛ بهانه ام تو می شوی دلیل شور و حال عارفانه ام تو می شوی ¨ خبر نداری از من اینچنین صبور می روی خبر نداری از دلم که با غرور می روی نگاه کن هنوز عاشق تو مانده است . . . ای به سینه داغ دوری تو را نشانده است . . . ای به یک نظر تمام کن دوام غربت مرا بیا به خنده بشکن این سکوت خلوت مرا مگر چه قدر بی تو می توان نشست نازنین ! چه قدر می توان درون خود شکست نازنین! مگر چه قدر می توان که بی تو . . . وام شعر من ! فدای چشم های مست تو تمام شعر من دلم گرفته است هر چه عاشقانه تر بیا به بغض های من قسم که بی بهانه تر بیا بیا و دست گیر و خستگیم را تمام کن به آفتاب ؛ رمز عاشقیمان سلام کن ببین من آنقدر به حسرت تو مانده ام که هیچ . . . دوباره آنقدر ترانه بی تو خوانده ام که هیچ . . . ¨ غروب ها برای من طلوع ها برای تو نگاه کن که عاشقت هنوز پا به پای تو تو نیستی و قاب خاطرات گوشه ی اطاق تو نیستی و برق خنده هات گوشه ی اطاق هنوز عاشقم ولی هنوز بی تو هیچ وقت . . . که می نویسمت هنوز هم ولی تو هیچ وقت . . . من و اطاق مانده ایم و یک ترانه تا سحر به یاد تو چه قدر قصه گفته ایم با سحر دلم گرفته شعر بی تو نا تمام می شود دریغ باز گریه آخرین کلام می شود. . . وباز هم غزل . . . تقدیم به مـــوعــود : تنهاییم را بی تو در بهت خیابانی. . . با شاخه های در همی که مثل دالانی. . . دارم تو را کوچه به کوچه مست می گردم اما نمی یابم نشان از هیچ انسانی . این ازدحام شهر و ، این من بی تو ؛ خواهم مرد مثل اسیر خسته ای که کنج زندانی . . . وقتی تو را در کوچه های شهر می پرسم چیزی نمی دانند حتی آشنایانی . . . این شهر را اما زمانی رمز و رازی بود حالا فقط مانده است رد پای طوفانی . :: ای کاش نور از دور دست دوستی می داد یا لااقل بر این فضای مرده بارانی . . . :: یک روز می آیی ولی حالا چه باید کرد؟ وقتی که پیدا نیست نه کفر و نه ایمانی . هر شب قلم بی تو به دار دست می خشکد آیا ندارد این غم دلگیر پایانی؟ :: باشد دوباره صبر ،باشد باز هم بی تو باشد من و تنهایی و بهت خیابانی . . . مهر ۱۳۸۸
و چند کار آزاد . . . ۱- وقتی شب ماه شنل نقره فامش را بر دوش تو می اندازد آیه می شوی و من به خدا ایمان می آورم. ۲- دستهایت . . . دست هایش . . . قصه تمام شد. ۳- کفر. . . دین. . . فرقی نمی کند اسم ها بر رسم ها بی اثرند... ۴- ؟ ۵- اتفاق افتاد آسمان انگشتر ابری اش را به انگشت های کوهستانی زمین بخشید اتفاق افتاد زمین عروس آسمان شد ۶- باد دانه را آورد دانه افتاد بین علف های هرز لاله ی وحشی اسیر شد خسته ام مثل درختی خم شده در حمله ی توفان رفته ام از خویش تا تردید تا تنهایی انسان هر شبم بی تو هراسان در پی چیزی که پیدا نیست عاقبت هم می رسم تا باد تا فریاد تا توفان عهدهامان ، بال هامان ،قله هامان را به یادت هست؟ یا فراموشت شده مثل منی که گوشه ی زندان. . . سال ها از هم جدا ماندیم و دیگر هیچ یادم نیست خاطراتی که رقم خوردند زیر سایه ی باران *** درد اینجا بود ما را از بد و از خوب ترساندند تا همیشه بین ایمان و خدا و کفر سرگردان. . . یا به جای عشق هر شب با دلت افسانه می گفتند از شروع جنگ بی پایان و شوم آدم و شیطان *** دست هامان سرد شد ، شور درون سینه ها خشکید یادگار قلعه ی عشق من و تو خانه ای ویران عشق را با عقل می سنجم دوباره ، باز هم اینبار می گزینم عشق را با تلخ و شیرینیش تا پایان *** خسته ام از بی تو بودن عاقبت باید که برگردی خسته ام مثل درختی خم شده در حمله ی توفان (مرداد ۸۸) می آورم به خیالم دوباره عطر تنت را دو چشم مست سیاه و نگاه دل شکنت را تویی که بی تو در این ورطه هیچ راه ندارم جز اینکه چشم به در، انتظار آمدنت را . . . چه قدر بی تو نشستم به کنج دنج اطاقم به این امید که یک روز بوی پیرهنت را . . . بس است هر چه قدر روبه روی آینه بودی بیا و در من خسته بیاب خویشتنت را :: تو گوشه ی قفس و روی عشق خاک نشسته است بیا نشان بده یک بار بال و پر زدنت را هنوز حسرت یک بوسه مانده بر دلم ای عشق هنوز حسرت یک شب اقامه ی بدنت را . . . :: مرا ببخش اگر عاشقانه نامه ی غم شد اگر نیاوردم شاخه های نسترنت را تیر ۸۸ دوباره نام تو و شعر عاشقانه ی من دوباره در پی تو بی بهانه می رقصم قلم به دست من و اختیار دست شما به اختیار شما شاعرانه می رقصم *** کجاست ساحل تو تا که دل به آب زنم یقین بدار که ای عشق بیم موجم نیست زمانه روح مرا سوی مرگ خواهد برد کسی به جز تو ولی پا به پای اوجم نیست *** بیا و دست بگیر و به دور دست ببر مرا رها کن از این غربت پلید ای عشق از آسمان و زمین هم گذشته ام اینبار دلم شبیه تو را هیچ جا ندید ای عشق *** تو کیستی که تو را با خودم یکی کردم تو کیستی که به من شوق شعر بخشیدی همین که در طلب تو قلم به دست آمد نگاه کردی و از روی عشق خندیدی *** غزل برای تو بود و قلم به رقص آمد میان شعر دلم می نخورده مست افتاد همین که نام تو را خواستم به شعر دهم به قامت قلم دست من شکست افتاد *** چگونه نام تو را در دو بیت بنویسم چگونه وصف تو را در حصار قافیه ها چگونه ای تو که از آینه زلال تری نشانمت به کنار غبار قافیه ها *** برای گفتن از تو هزار شعر کم است خودت بیا بنویس این دو بیت آخر را هرآنچه هست تویی و هر آنچه نیست تویی بیا بگیر کمی دست سرد شاعر را بهار ۱۳۸۸ غزل۱۵ یک شب فقط یک شب شریک دست هایم باش بار گناهان تو با من پا به پایم باش وقتی که در دست منی و مست می رقصی همراه ساغر نوش بی چون وچرایم باش بگذار دستم را به گرد گردنت پیچم بانوی بی همتای تنها ماجرایم باش لیلی نه شیرین نه تو اسم اعظمی، عشقی، افسانه نه ،معشوقه نه ،امشب خدایم باش بی عشق راهی را به آخر رفتم امّا پوچ حالا که یا عشق است ذکرم ابتدایم باش گفتی که حکم عشق تنهایی است ، می دانم حالا که می فهمی بیا و آشنایم باش :: انگار دستان تو را حس می کنم ، آری یک شب فقط یک شب شریک دست هایم باش بهار۸۸ خواستم جور دیگر بگویم از دلم اینکه دل می بری را بسته ای با نگاه خود اما دست شعر سترگ دری را خواستم آشنای تو باشم تا ابد پا به پای تو باشم خواستم جور دیگر بگویم اینکه از هر کسی بهتری را از تمام پری ها سری تو وای اگر از دلم بگذری تو دست هایم نمی بیند ای عشق تا ابد رنگ انگشتری را رفتی و مثل لیلی شکستی ظرف مجنون این داستان را فکر کردی که من خواهم آورد جای دستان تو دیگری را مستم و جرعه های پیاپی نبض پیوسته ی شعر هایم مستم و باز هم تا سپیده می زنم سرخی ساغری را رسم بودا و راه شماها دین دل را گزین کردم آخر چیدم از چشم های زلالش عطر گل های نیلوفری را شاه بیت تمام غزل ها، دلبری سر بود و نبودم رفت و هرگز نفهمید در من معنی درد بی دلبری را هر چه شادی برای شما و غصه ها هم بماند برایم خوانده ام تا بدانی عزیزی ،مطلع قصه ی آخری را زمستان ۸۷ نگاه کن مرا که عاشقانه های خسته ام گواه ها شوند بر غم دل شکسته ام به یاد خواب های تو که دور از تو اند، آه نوشته ام ترانه ای ولی تو هم بخند، آه نوشته ام به نام تو هر آنچه هست در دلم که پی بری چه رفته از حضور عشق بر دلم دلیل ضرب قلب من نگاه در نگاه توست که ماه در مقابله اسیر روی ماه توست بگیر دست خسته ی مرا و با خودت ببر مرا رها از زمین، بگیر و تا خودت ببر تمام عاشقانه ام فدای چشم های تو که می روم که می دوم به سوی رد پای تو شبی چنین که بی خودم ز خویش بی تو اَم، دریغ کنون که عشق میرود به پیش بی تو اَم، دریغ جنون چو موج می زند به ساحل خیال من که نام توست در میان بیت های فال من به قول خواجه قرعه ی غمی به نام ما شده است وگر بخواهی یا نخواهی این چنین قضا شده است ولی بیا خطر کنیم و زین دیار بگذریم از آبگینه ها از این همه غبار بگذریم بزن به طبل عشق گر تمام شهر حد زنند اگر به سینه ی من و تو باز دست رد زنند گذر کن از خرافه ها گذر کن از عذاب ها که دیده ام بهشت را کنار تو به خواب ها بیا میان دست من دوباره جا بگیر، عشق مرا ببر به دشت خود ببر از این کویر، عشق گرفته ام از آنچه هست زیر آسمان شهر رمیده ام به جز تو از تمام مردمان شهر پر از شکستنم دگر، مجال یک درنگ نیست که سختی تن سبو به حد ضرب سنگ نیست تو را قسم به آنچه می پرستی ای بهانه ام تو را قسم به عشق رمز نبض جاودانه ام مرا بگیر با خودت ببر به طَرف دیگری که جای ترس مرده ها زنند حرف دیگری وخسته ام نوشته ام ترانه ای برای تو نوشته ام تمام را برای چشم های تو تو را نمی توان نوشت جز که با ردیف عشق که دل نماز خوانده در پی تو در ردیف عشق کنون که خواب میروم گمان برم که خواب توست وصبح فکر می کنم که این همان جواب توست نگاه خسته ام دوباره سوی دور می رود وروح من به جستجوی ذات نور می رود دی ماه ۱۳۸۷
| Design By : Night Skin |


