عاشقانه هام
کــــو ر ش تـــــر ا بــــی
دوستت دارم
دیگر چه فرقی هست بین زندگی با مرگ؟
تنها سکوت محض تنها بهت تنها مرگ
وقتی که راهی پیش پایت نیست الا مرگ
یک نفر در میزند ناگاه ...
تردید دارم کیست او؟
آیا تو... ؟
آیا مرگ ... ؟
دردی است که اگرچه نهان حل نمیشود
داغی است که نشسته به جان درخت ها
با رفتن هزار خزان حل نمیشود
رازی است که به سینه ی یک شهر مانده است
رمزی است که به هیچ زبان حل نمیشود
یا وحشتی است از شب طوفان که هیچ گاه
در ذهن خسته ی ملوان حل نمیشود
::
این درد را چگونه بگویم ؟ چه فایده ؟
با گفتن به این و به آن حل نمیشود
خون گریه ای که بغض مرا مویه میکند
در کل آب های جهان حل نمیشود
در من کسی نهیب برآورده است... آی!!!
هی قصه های کهنه مخوان ! حل نمیشود
فروردین 90
-
یک سنگ دل شکسته ی پنجره ها
صد درد ، دهان بسته ی پنجره ها
در این همه غربت به کجا خیره شده است؟
یک عمر نگاه خسته ی پنجره ها .
-
در آینه یک نگاه بر (من) کردم
آن (من) را سرگرم نوشتن کردم
آنقدر نوشتم از تو تا خسته شدم
سیگارم را دوباره روشن کردم
پاییز 89
اصفهان
به باران می خورد پیوند ، قطره قطره چشمانت
به دست باد می رقصد سر زلف پریشانت
شکوه کوه میلرزد ، بساط عشق می چینی
سرم خم می شود بر چینه ی پر چین دامانت
نگاهم را به روی هرچه غیر از عشق می بندم
به روی هرچه جز چشمان بی تاب غزلخوانت
به وقت بی قراری ها تن تو قلعه ی عشق است
چنانکه هیچ طوفانی نخواهد کرد ویرانت
به بیت ابروانت عاشقی را مو به مو خواندم
پریشانی دل را از نگاه مست عریانت
تو چون افسانه هایی ، پیچ در پیچ و پر از حیرت
مدام از خویش می پرسم ،چه خواهد بود پایانت
پاییز89
خسته و بی اراده سر میکشم
یه نفس چند تا پیک ودکا رو
دیگه این دفعه آخرین دفعه است
به خودم قول میدم اینبارو
::
به خودم میگم آخرین باره
که به پای چشات خمار میشم
یه دفه دست و پام میلرزه
با خیال تو بی قرار میشم
::
آخرین باره که قرارامون
گوشه ی ذهن من مرور میشه
آخرین باره که بساط غزل
با خیال تو جفت و جور میشه
::
نمیدونی چقدر سنگینه
همه ی زندگیت به باد بره
آرزوهاتو بی خیال بشی
اون که میخوای باشه ، بخواد بره
::
نمیدونی چه حالیه وقتی
دنیا روی سرت خراب میشه
کسی که زندگیشو عاشق بود
آخرش اینجوری جواب میشه
::
از دلم میشنوی بذار و برو
بین تو با بقیه فرقی نیس
فک نکن این همون منه ،دیگه
واسه من تو چشات برقی نیست
::
حتی یه لحظه با دلم نیستی
دلتو بردار واز اینجا ببر
هرجوری دوس داری قضاوت کن
"قهوه هر چی که تلخ تر بهتر"
::
میخوام از هرچی هست دل بکنم
باید این لحظه با شکوه باشه
اگه یه عمر بازی خورد آدم
آخرین لحظه مثل کوه باشه
::
وسط یه اطاق ، تنهـــــــایی
دنیا هرچی که هست تاریکه
اولین اشتباه یادم نیست
آخـــــرین اشتباه.......................................... : شلیکه
تابستان 89
هنر ،حرکت زیبای زیبایی ،از ناخودآگاهی تا خودآگاهی است وهنر مند
در عبور از این فاصله،زیبایی را به نمایش میگذارد.هنر پرتوی ست از
جمال خداوند که در تمام پدیده ها ی هستی اعم از مادی و معنوی جاری
است.پرتوی که تنها با چشم باطن میتوان به تماشایش نایل شد.
هنرمند ، کشف میکند و نشان میدهد و هنر دوست مجذوب میشود و
هنر شناس به تامل میپردازد.تا هر کدام به اعتبار توانایی خویش به
سرچشمه ای پنهان ،در آن سوی آفرینش راه یابند و ذوق تشنه ی خود را
ازاین نوش گوارا بهره ای برسانند.
...
آنچه خواندید دو بند از مقدمه ی مجموعه شعر(خنده ی آب از اخم
سنگ) مجموعه ی اشعار جدید استاد بهمن رافعی است که افتخار این را
داشتم تا از اولین خوانندگانش باشم.
ادامه مطلب
به نگاه مهربانش ...
سلام سرخی لبهات آتش نمرود
پیامبر شده ام تا مرا بسوزانی
بیایی و قلمم را که با تو گل کرده است
به حکم عشق در این واژه ها بسوزانی
::
قرارمان شده جان دوباره ام بشوی
که شاعر نفس جاودانه ات بشوم
بهانه بهتر ازاین تا بهانه ام بشوی؟
بهانه بهتر از این تا بهانه ات بشوم؟
::
در انتظار نگاهت هنوز مثل قدیم
هنوز منتظر عطر ناب پیرهنت
نگاه بر در و دل خسته و قلم بی تاب
تمام شعر من ای عشق ، نذر آمدنت
::
زمانه با تو مرا لحظه ای نخواسته است
نگاه از دنیای بخیل می بندم
به پای آمدنت با هزار قطره ی اشک
به واژه واژه ی حافظ دخیل میبندم
::
نگاه میکنم این راه دور را و هنوز
امید دارم از آنسوی جاده برگردی
از این خرابه -ازین شهر مرده- بگذری و...
به کنج خلوت من صاف و ساده برگردی
اصفهان
بهار 89
سایتو از روی سرم بردار ، نمی خوام دیگه همدمم باشی
از من خسته دور شو که دیگه ، نمی خوام بام هم قدم باشی
من از اول هم اینو میدیدم ، روزی که روبه روم وایمیسی
بغض من میشکنه پیش چشمات ، با غرورت جلوم وایمیسی
من پای هر چی غصه دل بستم ، تو ولی شاد شاد دل کندی
مث یه کوه پای تو موندم ،تو مث برق و باد دل کندی
بر میگردم قدیمو می بینم ، زندگیم پای تو تباه شده
روزگاری که داشتیم باهم ، مث چشمای تو سیاه شده
توی کافه سر همون میزم ، خاطراتت منو عذاب میده
حالم اونقد بده که دور سرم ، یکی دنیا را داره تاب میده
سیگارو روی میز میکشم و ، بذار هر چی بوده حروم بشه
یه پک دیگه می زنم به خودم ، باید این زندگی تموم بشه
نوروز مبارک
با چند رباعی...
اول:
زانو زده پیش چشمهایت مردی
ای کاش دوباره باورم می کردی
با این همه بهتر از همه میدانم
اینکه دو قدم نرفته بر میگردیدوم :
موهای به هم ریخته و…،دلبری ات
ایمان آورده ام به جادو گری ات
تا عاقبت از عشق گره بگشایم
جنگی است مرا مدام با روسری ات
سوم :
دنیای منی -دار و ندارم- ای عشق
من مجنونم ، از آن تبارم ای عشق
تا از سفر نرفته ات برگردی
سر در قدم تو می گذارم ای عشق
چهارم :
از چشمان تو عشق را فهمیدم
با خنده ی جادویی تو خندیدم
دنیام به هم ریخته شد وقتی که...
موهای به هم ریخته ات را دیدم
آخر :
بر خلوت من ببار و باران تر شو
با وسوسه های تازه شیطان تر شو
گفتی که ترا می کشد این عشق ولی…
آب از سر من گذشته ، عریان تر شوزمستان 88
بعد ازین که شنیدم آقای محمد علی بهمنی در مصاحبه ای با
روزنامه ی اعتماد دست به شرح نا گفته هایی عجیب از استاد
بزرگ
شعر معاصر-ماه تغزل ایران-حسین منزوی زده است در پی
پیگیری موضوع شدم...
و داستان ازین قرار بوده و
هست ...
مدتي پيش با اينكه تازه.........را بهروز كرده بودم ولي با ديدن گفتوگوي زير كه در ضميمه روزنامه اعتماد منتشر شد، تصميم گرفتم آن را پيش رويتان بگذارم تا شايد براي شما هم پرسشهايي پيش بيايد. اين گفتوگو يك روز هم روي وبلاگم بود ولي بنا به دلايلي آن را برداشتم اما حالا كه خانواده منزوي نسبت به آن واكنش نشان دادهاند، ابتدا گفتوگو و سپس جوابيه را پيش رويتان ميگذارم. البته ميتوانيد اول، نگاهي به جملههاي قرمزرنگ بيندازيد.
و خدا برترين حكمكنندگان است.
گفتوگوکننده: عباس محبعلي
محمدعلي بهمني متولد فروردين 1321 شهر دزفول است. او هماکنون در بندرعباس زندگي ميکند. از وي تاکنون مجموعههايي چون «باغ لاله»(1350)، «در بيوزني»(1351)، «عاميانهها»(1355)، «گيسو، کلاه کفتر»(1356)، «گاهي دلــم براي خودم تنگ ميشود»(1369)، «شاعر شنــيـدني است»(1377)، «امانم بده»(1380) و «اين خانه واژههاي نسوزي دارد» منتشر شده است. «چتر براي چه، خيال که خيس نميشود» نيز يکي از آثار تازه اوست. بهمني معتقد است شعرهايش عاشقانه و اجتماعي است و براي همين غزل را يکي از سرآمدترين قالبهاي معاصر و همه دورانها ميداند. او ميگويد: «در هر اتفاقي که براي ادبيات و شعر ما ميافتد، يک ضرورت تاريخي و زباني ميبينم؛ همانطور که من کار بزرگ نيما را فقط تغيير قالب نميدانم بلکه ويژگيهاي ديگر شعر از جمله زيباييشناسي آن هم تغيير کرده است. غزل هم مانند هر قالب ديگر شکل تولدي را دارد که شما به آن دعوت ميشويد. بنابراين ميتوانيد خودتان حضور پيدا نکنيد، اما نميتوانيد آن تولد را مردود بشماريد يا حتي به ديگران بگوييد آنها هم حضور پيدا نکنند. به نظرم جوهرهيي ماندگار در غزل وجود دارد که بايد به آن توجه کنيم و همين جوهره ماندگار موجب شده است هر بار در شرايط مختلف تاريخي، اين قالب درحاشيهمانده دوباره متولد شود.» اين گفتوگو چند روز قبل از تعطيلشدن يکي از روزنامههاي صبح انجام شد...
ادامه مطلب
| Design By : Mihantheme |
